چه خبر شد؟ چی شد یهو؟!؟اصلا نفهمیدم چی شد،یعنی انقدر سریع همه چی اتفاق افتاد که نفهمیدم چی شد....
قرار بود همه چی ساده باشه!یه سلام ساده،یه قرار ساده و یه دوستیه ساده...اما یهویی همه چی عوض شد...
دیگه نه سلامات برام ساده بود،نه قرارات و نه حتی دوستیت
همه چی تغیر کرد اونم یهویی
یهویی احساسم بت عوض شد،یهویی خواستمت،یهویی عاشقت شدم...یهویی خواستم مال خودم باشی...مال خود خودم
گفتی منو میفهمی...گفتی درکم میکنی،اما نه منو فهمیدی و نه درکم کردی
نه فهمیدی یهویی چی شدی برام ...نه درکم کردی که چی می کشم از این اتفاق یهویی.......
خواستم ازت دوری کنم،خواستم نبینمت تا شاید فراموشم شی،تا شاید همه ی این یهوییا برن پی کارشون
اما نشد...یعنی نتونستم
وقتی می بینمت،وقتی صداتو میشنوم ارومم،احساسات کوچیکو ضعیفم اون موقع بهونه نمی گیرن،ساکتن
اما موقعی که نه پیشمی و نه صداتو میشنوم هیچی باهام نیست،ذهنم درگیره و مجبورم میکنه باهاش کلنجار برم
پس سخته،غیر قابله تحمله...قبول کن نمی شه دوریه ازت،درکم کن....
یادته؟!؟
یادته بهم میگفتی مثبت اندیش باش؟کجایی که بهت بگم همین مثبت اندیشی منو به این عشق یهویی سوق داد!!!
یادته بهم می گفتی بعضی مواقع به عشقم، به دوست داشتنم شک می کنی؟!؟ کجایی که ازت گله کنم و بهت بگم:تویی که همیشه همه چیو از چشام می خونی، تویی که منو خوب شناختی،تو چرا؟!
کاش توام یهویی به دوست داشتنم ایمان پیدا کنی...... کاش بفهمی....
بهت قول میدم همه ی سعیمو بکنم تا احساساتمو کنترل کنم...سخته میدونم اما سعیمو میکنم...تا دیگه این اتفاق یهویی بیشتر از این کش پیدا نکنه و موجب ناراحتی یا مزاحمت تو نشه
دوستت دارم
.....
یهویی خداحافظ
....
[ ]
+ نوشته شده در ساعت توسط
خیلی راحت از پیشم رفتی،خیلی راحت خسته شدی و ازم رد شدی...اما اینو بدون هیچ کس به اندازه ی من دوست نداره...
می خوام ازت گلایه کنم ،گلایه کنم بخاطر قولی که دادیو پاش واینستادی،علاقه ای که ازش دم زدیو نداشتی...گلایه کنم بخاطر ویرون کردن دنیای خوشگلی که باهم ساختیم..بخاطر بدیی که به من،خودت و دنیامون کردی
اخه چرا؟!؟!
چرا گفتی می مونی اما نموندی؟چرا دلمو عاشق خودت کردی؟!عاشق نگات،صدات،بوسه هات واغوش گرمت بعد یهو همشونو ازم گرفتی...نگفتی دوری ازت،دوری از همه اینا برام چقدر سخته؟داغونم میکنه؟
حالا حق دارم ازت گله کنم؟حق دارم نفرینت کنم؟!؟ نفرین؟؟؟؟؟؟؟؟؟.........
نه نمی تونم اگه می تونستم،نفرینت می کردم بخاطر خراب کردن زندگیم،بخاطر شکستن قلبی که عاشقت بود اما......اما حتی الانم دوست دارم...انقدر دوست دارم که حتی فکر نفرین کردنت تنمو می لرزونه...
راستی یادته بهم گفتی:تا ابد با همیم؟ ابدت همین جا بود؟
بهم گفتی ازم ساده نمی گذری..یادته؟اما ساده تر از اونی چیزی که حتی فکرشو کنی ازم گذشتی..ساده ازم گذشتی ،ساده گذشتنم بهم یاد دادی.......
روز اخر بهم گفتی سرنوشت ما یکی نیست،گفتی:ما ماله هم نیستیم،گفتی هرکی راه خودش...
کجایی که ببینی همه راهای زندگیه من به تو ختم میشه..می فهمی؟
تو زود به اخر خط رسیدی،زود تو این جاده کم اوردی،زود تنهام گذاشتی..خیلی زود...
الان با کیی؟دستت تو دست کیه؟راه تو و اون یکیه؟سرنوشتاتون چی؟بهم میخوره؟ نمی دونم شاید اونم یه بازیچست ،شایدم..........
می ترسم انقدر ساده از ادما بگذری که روزی برسه و ساده از خودتم بگذری،خودتم نابود کنی!!!!یا شایدم عاشق کسی شی که همه نامردیایی که سر من یا بقیه دراوردیو سرت تلافی کنه
نه اشتباه نکن نفرین نی،ترسه..برات می ترسم،نگرانتم مواظب خودت باش
از من که گذشتیو جز سوال و گلایه چیزی برام نذاشتی..عیب نداره ، به قول خودت ملالی نیست اما امیدوارم کاریو که با من کردیو کسی با تو نکنه که تحملش به خدا خیلی سخته
[ ]
+ نوشته شده در ساعت توسط
نمی دونم چرا اینجوری شد یه اتفاق،یه حادثه یا شایدم یه شوخیه ساده بود
اما جدی ترین شوخی برا من بود..من شوخی شوخی عاشقت شدم و تو جدی جدی هیچ علاقه ای به من نداشتی....
چرا من؟چرا تو؟چرا من باید عاشق تو بشم و تو عاشق اون؟
مگه من دوست نداشتم؟مگه من عاشقت نبودم؟مگه تو عشقمو حس نکردی؟مگه نگامو ندیدی؟
اصلا چرا دوسم نداشتی؟ چرا منو ندیدی؟ چرا حسابم نکردی؟چرا منو نخواستی؟
اونم منو که با تمام وجودم خواستمت،خواهانت بودم
اصلا کی عاشقت شدم؟کی رفتی تو دلمو خودتو تو دلم جا کردی؟از کی؟؟؟؟؟
نمی دونم...
می دونی کی دلم گفت دیوونه وار می خوادت؟؟؟؟ وقتی که فهمید دوسش نداری..وقتی که فهمید واست مهم نیستش...وقتی که فهمید اونو دوس داری.. وقتی که شدی ماله اون....وقتی که دیگه امیدی به داشتنت نداشت
چرا عاشق من نشدی؟مگه چی می خواستی که من نداشتم؟ وقتی تو چشات نگا می کنم چشام داره اینارو می پرسه اما تو ساکتیو جوابی بم نمیدی
اره اون خوشگله
بهتم میاد وقتی پهلو هم راه میرین همه ازتون تعریف میکنن اما.....اما خوب من چی؟جوابه این دلو کی میده؟بهش بگم رفتی؟ اصلا نیومدی که بخوای بری
اره تقصیره دلم بود اون عاشقت شد توکه کاری نکردی....
به همین دیدنت با اونم راضیم..مهم اینه که من پیشتم من ارومم..کسی که نمی دونه من چمه...دارم عادت می کنم...عادت میکنم به ساده گذشتنه ازت به اینکه خودمو بزنم به بیخیالی که چیزی نشده...اما کاش از دله نا ارومم خبر داشتی کاش میدونستی چه غوغاییه توش....خوب گناه داره..کی میتونه همه زندگیشو ببینه وبی تفاوت باشه بهش یاد دادم صبور باشه و به همینم قناعت کنه....
بمیرم براش می بینتت وحسرت میخوره...حسرت می خورهو میگه:دوسم نداره...چرا؟!؟!
بازیه روزگاره..شایدم بد بختیه منه..من عاشق توام تو عاشق اون...راستی اون عاشقه کیه؟تو یا یکی دیگه؟
دعا میکنمو امیدوارم عاشق تو باشه تا دل تو یوقت نشکنه
تا مراقبت باشه ونذاره احساسه تنهایی کنی
امیدوارم......
کاره دیگه ای از دستم بر نمی یاد جز گریه کردنو دعا برات
به خدا میسژارمت
بعد خدا هم به اون.........
هرگز حسرتی در هیچ کجای دنیا این چنین یک جا جام نمیشود که در همین 3 واژه ی کوتاه جم می شود: او دوستم ندارد
[ ]
+ نوشته شده در ساعت توسط
یكی بود یكی نبود. یكی بود هیچكس نبود... یك حوای زیبای تنها بود توی كلبه بهشتی ... كه نه حوا بود نه زیبا بود نه بهشت... فقط تنها بود و فقط كلبه بود... تنهایی كه فكر نمی كرد، نمی خندید، دوست نداشت، كلمه نمی دانست...
دیروز نبود... شنبه سه شنبه هیچ شنبه ای نبود. فردا نبود و فقط امروز تهی ...
تنها بود اما بود... آشنا نبود... بیگانه هم... هیچ... هیچ...
شب. صبح. صبح. شب...ساعت های دقیقه نما... دقیقه های كش آمده... ساعت و روز بود اما رونده....
تنها بود اما بود...
***
و یك روز، روز شد انگار... و انگار همان روز بود .... تنها همان روز، بود.... و روز آمد و انگار پنج شنبه بود...
تنها گریه كرد... و بهشت هم انگار.... وقتی كه باران آمد... و صدای پا... صدای كسی كه ...
سلام حوای زیبا
كسی كه آدم بود.... و تنها، انگار او...
و حوا شد... زیبا شد... خندید... كلمه آمد... شعر آمد... و آدم انگار همه بود. آدم انگار بهشت ، انگار حوا بود... و آدم كلمه شد... نگاه شد... صدا... لبخند...موسیقی... شعر... رقص... و هوا آدم بود... و نگاه آدم بود... و باران بود... باران... باران مهربان...
دیروز نبود... امروز بود... فردا بود... شنبه تا پنج شنبه...
رنگ بود.. صورتی.. آبی ... زرد ... طلایی... طلایی
حوا طلایی بود... طلایی رنگ...
جمعه بود... جمعه صبح... روز هفتم... روز هبوط...صبح بوی شب می داد...
بوی هبوط... و حوا ....
یكی نبود... یكی نبود... هیچكس نبود... یك حوای زیبای تنها كه دیگر زیبا نبود... اما یادش بود زیبایی را... و یادش بود آدم را... و یادش بود خنده را... شنبه ها را سه شنبه ها را... و یادش بود طلایی رنگ دلتنگ را... و فقط حوا بود و كلمه...
جمعه بود انگار هر روز ... جمعه هبوط... حوا گریه كرد... بهشت هم انگار... كلمه هم انگار... و باران نیامد... و آدم... آدمی كه هبوط كرد...

[ ]
+ نوشته شده در ساعت توسط
اینجوری که تو تکیه دادی به دیوار پاهاتو دراز کردی منم امدم نشستم جلوتو بهت تکیه دادم
با پاهات محکم منو گرفتی دو تا دستتم دورم حلقه کردی...
بهت میگم چشماتو میبندی؟؟؟
میگی اره و بعد چشماتو میبندی...
بهت میگم برام قصه میگی...تو گوشم؟؟؟
میگی اره...بعد شرو میکنی اروم اروم تو گوشم قصه گفتن...یه عالمه قصه طولانی بلند که هیچ وقت تموم نمیشن...
میدونی؟؟؟میخوام رگ بزنم...رگ خودمو...مچ دست چپمو...یه حرکت سریع...یه ضربه عمیق...
بلدی که؟ولی تو که نمیدونی میخوام رگمو بزنم...تو چشماتو بستی...
نمیدونی من تیغ از جیبم در میارم...نمیبینی چه سریع میبرم...نمیبینی خون فواره میزنه رو سنگای سفید....نمیبینی دستم میسوزه...
تو داری قصه میگی...
دستمو میزارم رو زانوم...خون میاد از دستم...میریزه رو زانوم و از رو زانوم میریزه رو سنگا...
قشنگه مسیرحرکتش...حیف چشمات بستس نمیتونی ببینی...تو بغلم کردی...میبینی که سرد شدم محکم تر بغلم میکنی که گرم بشم...
میبینی نا منظم نفس میکشم تو دلت میگی اخی دوباره نفسش گرفته میبینی هرچی محکم تر بغلم میکنی سردتر میشم دیگه نفس نمیکشم چشماتو باز میکنی میبینی من مردم....
میدونی؟؟؟من میترسیدم خودم بکشم از سرد شدن...از تنها مردن...از خون دیدن...وقتی بغلم کردی دیگه نترسیدم...مردن خوب بود ارومه ارووم....
گریه نکن دیگه...من که نیستم چشماتو بوس کنم بگم خوشگل شدیا...بعدش تو همونجوری وسط گریه هات بخندی...
گریه نکن دیگه خب؟؟؟
دلم میشکنه....
دل و روح نازک نشکونش...خب
[ ]
+ نوشته شده در ساعت توسط
زندگی آتشگهی دیرینه پابرجاست.
گر بیفروزیش،رقص شعله ها در هر کران زیباست.
ورنه خاموش است و این خاموشی گناه ماست.
[ ]
+ نوشته شده در ساعت توسط












