تبليغاتX
دختر مشرق زمین

دختر مشرق زمین

عشقبازی كار هر بی دل نیست هر كه دل دارد حریف عشق نیست

 
 
About Me

شيشه اي مي شكند... يك نفر مي پرسد... چرا شيشه شكست؟ مادر مي گويد... شايد اين رفع بلاست. يك نفر زمزمه كرد... باد سرد وحشي مثل يك كودك شيطان آمد. شيشه ي پنجره را زود شكست. كاش امشب كه دلم مثل آن شيشه ي مغرور شكست، عابري خنده كنان مي آمد... تكه اي از آن را برمي داشت... مرهمي بر دل تنگم مي شد... اما امشب ديدم... هيچ كس هيچ نگفت... غصه ام را نشنيد... از خودم مي پرسم... آيا ارزش قلب من از شيشه ي پنجره هم كمتر است؟ دل من سخت شكست... اما، هيچ كس هيچ نگفت و نپرسيد چرا

My Blog

آرشيو
عروسک <
بهترين كدهاي جاوا اسكريپت
> اهنگ

پست الکترونیک

My Archive
My Categories

Daily Links
Friends Link
Template By

سفارش قالب
داریوش قالبساز

 
 
چهارشنبه 28 مرداد1388
متولدین ماه‌های مختلف در عشق

showimage.aspx?id=13603&t=y&w=300&h=200&type=1

متولدین فروردین ماه : 
به سوی من بیا
تا تو را حس كنم
و دنیا خواهد دید
داستانِ عشقی، سوزان را
كه شعله‌اش در قلب من خواهد بود؛

به هنگام عاشقی گویی در دنیای شوالیه‌ها و پرنسس‌ها سر می‌كند.
قلبا عاشق است و در عشق پا بر جاست.

متولدین اردیبهشت ماه : 
عشق را در چشمان من بنگر
چهره بر افروخته‌ام را ببین و عشق را حس كن
به صدای نفس‌های من گوش كن
و بشنو ترانه عشق را؛

عاشقی بی قرار است و كمرو ولی پر شهامت.
موسیقی بر او تاثیر فراوان دارد.

متولدین خرداد ماه :
با من به رویا بیا به رویای عشق
بیا تا بر فراز بلندترین كوه گام نهیم
بیا تا در ژرف ترین اقیانوس شنا كنیم
بیا تا به دورترین ستاره ها پر كشیم
بر عشق ما هیچ چیز ناممكن نیست؛

بهترین عاشق دنیاست و گفتارها و دل او پر از رویاهای عاشقانه است.

متولدین تیر ماه :
بهشت هیچ است
در برابر گام برداشتن در كنار تو
در شبی زیبا
زیر نور ماه؛

دلی نازك و پر ز محبت دارد و از دل سوختن می هراسد.

متولدین مرداد ماه :
گویی خورشید گرمای خود را از دست داده است
و گل‌های سرخ عطری ندارند
و ستارگان دیگر نمی‌خوانند
آن گاه كه چشم می‌گشایم و میبینم
با تو نیستم؛

عاشق پیشه است و بی عشق زندگی نمی‌كند.

متولدین شهریور ماه :
شاید به نظر برسد كه عاشق نیستم
شاید به نظر برسد كه نمی‌توانم عاشق باشم
شاید به نظر برسد كه حتی نمی‌خواهم عاشق باشم
ولی نه در برابر عشقی مانند عشق من به تو
كه تا آخرین لحظه عمر آن را در قلبم نگاه خواهم داشت؛

عشق او شعله‌ای كوچك ولی جاودان است و در پی عشقی حقیقی است.

متولدین مهر ماه :
با پر شورترین گفتارهای عاشقانه
با ماجراهای عاشقانه‌ای كه خواهیم داشت
با فداكاری هایم در راه عشق به تو
خواهی دید كه چگونه دوستت دارم؛

در امور عشقی ورزیده است و زندگی‌اش پر از ماجراهای عاشقانه است . . .
زن متولد مهر عشق خود را در عمل نیز به اثبات می رساند.

متولدین  آبان ماه :
در التهاب شنیدن ترانه گام‌های تو هستم
كه به سوی من می‌آیی
و عاشقم بر انتظار آن لحظه كه تو را در كنار خود حس كنم
دوستت دارم؛

هیجان عشق برای او زیبا و پر جاذبه است و در عشق صادق است.

متولدین آذر ماه :
نجوایی از سوی تو
نگاهی كوتاه از تو
لبخندی شیرین بر لبان زیبایت
و من خود را غرق در عشق می یافتم؛

خوش بین است و راستگو. شاید نگاهی شاعرانه به عشق داشته باشد.

متولدین دی ماه :
روزها ماه‌ها و سال‌ها می‌گذرند
و شاید هیچ چیز عوض نشود
جز من
كه بیش از پیش عاشق گشته‌ام؛

شاید در ظاهر بی احساس باشد ولی قلبی گرم و پر ز عشق دارد.

متولدین بهمن ماه :
می‌خواهم آزاد زندگی كنم
بسان پرندگان مهاجر
ولی قفسی ساخته از عشق تو
جایی است كه همواره رو به آن خواهم داشت؛

عشق خود را دیر ابراز می‌كند و عاشق آزادی است. اولین عشق او قلبش را به تپش در می‌آورد و هرگز فراموش نخواهد شد.

متولدین اسفند ماه :
من آنی نیستم
كه بی عشق زندگی را سر كنم
آن گاه كه در رویایی عاشقانه هستم
و چشمانم را می‌گشایم
و عشق رویایی‌ام را در تو میبینم؛

در عشق بی نظیر است. جذاب و پر نشاط است. احساساتی و رویایی است

+ نوشته شده در  ساعت   توسط   |   
 
یکشنبه 4 مرداد1388

خاطرم نيست که تو از باراني ، يا که از نسل نسيم

هر چه هستي گذرا نيست هوايت ، بويت . . .

فقط آهسته بگو.... که می مانی 

 

 

 روز خوبی بود. وجودش کنارم مثل رویا بود. باورت میشه؟ داشتم راه میرفتم. داشتم حس میکردم. دستاشو میگم. خیلی گرم بود. جفت دستم بود. ولی تا میومدم دستمو محکم بگیرم. یادم می افتاد که مال من نیست. که داره میره. که گرماش داره سردم میکنه. داره خوردم میکنه. یه لحظه حواسم نبود فکر کردم مال منه. انگاری دنیارو بهم دادن. احساس کردم مثل یه بچه که داره میره کلاس اول. دارن ثبت نامم میکنن تو دنیایی که میخواستم باشم. دنیایی که اون توشه. ولی یهو دستش از دستم جدا شد. فهمیدم که اخراج شدم به جرم خواسته های زیادی. ولی من چیز زیادی نمیخواستم. میخواستم فقط باشم. بودن تمام چیزی بود که میخواستم. ولی... میدونی یه حس خاصی داشت وقتی کنارش راه میرفتم. هی به خودم میگفتم : حواستو جمع کن اون مال تو نیست. ولی نمیشد. به خدا نمیشد. نمیشد یه لحظه هم فکر نکنم که مال منه. وقتی ازش خدافظی کردم دوباره برگشتم و نگاش کردم باورم نمیشد اونم برگشت. ولی به خودم گفتم اتفاقی بوده. ولی نبود من همه سعی ام رو کردم ولی نشد. مثل یه دود محو شد و هیچ اثری از خودش به جا نذاشت. درست مثل یه عروسک تو دست بقیه بود که با تمام وجود حسرتشو میخوردم. حسرت داشتنش و خواستنش و بودنش. کنارش میخواستم حرف بزنم. حرف که نه، میخواستم داد بزنم و بگم که چقدر میخوام که باشه. ولی اشتباهی که کرده بودم از همیشه شرمنده ترم کرده بود. هر چی میگفتم باور نمیکرد. نفهمید. به خدا نفهمید. شایدم فهمید و خواست.... چشاش یه نوری توش بود که بهم میگفت خیلی دیره. انگار تمام وجودش شده بود این جمله => خیلی دیره... ولی من هنوز داشتم سعی میکردم خودمو ثابت کنم. ولی انگاری واقعا دیر بود. صداش شد خواستنی مثل دستاش مثل راه رفتنش مثل سکوتش دوست داشتنی بود. خلاصه دیگه روزی که، روز که نه چند ساعتی که پیشش بودم تمام چیزایی که از زندگی میخواستمو یادم رفت. شده بودم یه کسی که همه چی داره اون طوری که میخواد. حالا که دوباره تنها شدم حالا که رقته. هنوزم ته دلم دارم خیلی از اونا که بهش میگن دوست. یه عالمه دوستش دارم. حتی اگه میخواد بره. الان شاید خوابه. فقط هم میخواد که من به خوبی و خوشی تموم شم. هم اون راضی باشه هم من. آخه خیلی مهربونه. ولی من بدون اون و با رفتنش بخشی از وجودم برای همیشه ازم جدا شد و تا برنگرده خلائشو حس میکنم. بدون اون هر روز خودمو گول میزنم. هر روز تظاهر میکنم. هر وقت دلم تنگ بشه به همون دو سه ساعت فکر میکنم. دوستت دارم خیلی خیلی خیلی خیلی همون قدر که تو نداری

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط   |   
 
چهارشنبه 11 دی1387
همه چیزی یهویی

چه خبر شد؟ چی شد یهو؟!؟اصلا نفهمیدم چی شد،یعنی انقدر سریع همه چی اتفاق افتاد که نفهمیدم چی شد....

قرار بود همه چی ساده باشه!یه سلام ساده،یه قرار ساده و یه دوستیه ساده...اما یهویی همه چی عوض شد...

دیگه نه سلامات برام ساده بود،نه قرارات و نه حتی دوستیت

همه چی تغیر کرد اونم یهویی

یهویی احساسم بت عوض شد،یهویی خواستمت،یهویی عاشقت شدم...یهویی خواستم مال خودم باشی...مال خود خودم

گفتی منو میفهمی...گفتی درکم میکنی،اما نه منو فهمیدی و نه درکم کردی

نه فهمیدی یهویی چی شدی برام ...نه درکم کردی که چی می کشم از این اتفاق یهویی.......

خواستم ازت دوری کنم،خواستم نبینمت تا شاید فراموشم شی،تا شاید همه ی این یهوییا برن پی کارشون

اما نشد...یعنی نتونستم

وقتی می بینمت،وقتی صداتو میشنوم  ارومم،احساسات کوچیکو ضعیفم اون موقع بهونه نمی گیرن،ساکتن

اما موقعی که نه پیشمی و نه صداتو میشنوم هیچی باهام نیست،ذهنم درگیره و مجبورم میکنه باهاش کلنجار برم

پس سخته،غیر قابله تحمله...قبول کن نمی شه دوریه ازت،درکم کن....

یادته؟!؟

یادته بهم میگفتی مثبت اندیش باش؟کجایی که بهت بگم همین مثبت اندیشی منو به این عشق یهویی سوق داد!!!

یادته بهم می گفتی تنها دلخوشیت تو زندگیت منم!؟  کجایی که ازت گله کنم و بهت بگم:تویی که همیشه همه چیو از چشام می خونی، تویی که منو خوب شناختی،تو چرا؟!تو چرا نذاشتی زندگیمون پا بگیره؟

کاش توام یهویی به دوست داشتنم ایمان پیدا کنی...... کاش بفهمی....

بهت قول میدم همه ی سعیمو بکنم تا احساساتمو کنترل کنم...سخته میدونم اما سعیمو میکنم...تا دیگه این اتفاق یهویی بیشتر از این کش پیدا نکنه و موجب ناراحتی یا مزاحمت تو نشه

 دوستت دارم.....

یهویی خداحافظ....

+ نوشته شده در  ساعت   توسط   |   
 
یکشنبه 8 دی1387
گلایه

خیلی راحت از پیشم رفتی،خیلی راحت خسته شدی و ازم رد شدی...اما اینو بدون هیچ کس به اندازه ی من دوست نداره...

می خوام ازت گلایه کنم ،گلایه کنم بخاطر قولی که دادیو پاش واینستادی،علاقه ای که ازش دم زدیو نداشتی...گلایه کنم بخاطر ویرون کردن دنیای خوشگلی که باهم ساختیم..بخاطر بدیی که به من،خودت و دنیامون کردی

اخه چرا؟!؟!

چرا گفتی می مونی اما نموندی؟چرا دلمو عاشق خودت کردی؟!عاشق نگات،صدات،بوسه هات واغوش گرمت بعد یهو همشونو ازم گرفتی...نگفتی دوری ازت،دوری از همه اینا برام چقدر سخته؟داغونم میکنه؟

حالا حق دارم ازت گله کنم؟حق دارم نفرینت کنم؟!؟     نفرین؟؟؟؟؟؟؟؟؟.........

نه نمی تونم اگه می تونستم،نفرینت می کردم بخاطر خراب کردن زندگیم،بخاطر شکستن قلبی که عاشقت بود اما......اما حتی الانم دوست دارم...انقدر دوست دارم که حتی فکر نفرین کردنت تنمو می لرزونه...

راستی یادته بهم گفتی:تا ابد با همیم؟    ابدت همین جا بود؟

بهم گفتی ازم ساده نمی گذری..یادته؟اما ساده تر از اونی چیزی که حتی فکرشو کنی ازم گذشتی..ساده ازم گذشتی ،ساده گذشتنم بهم یاد دادی.......

روز اخر بهم گفتی سرنوشت ما یکی نیست،گفتی:ما ماله هم نیستیم،گفتی هرکی راه خودش...

کجایی که ببینی همه راهای زندگیه من به تو ختم میشه..می فهمی؟

تو زود به اخر خط رسیدی،زود تو این جاده کم اوردی،زود تنهام گذاشتی..خیلی زود...

الان با کیی؟دستت تو دست کیه؟راه تو و اون یکیه؟سرنوشتاتون چی؟بهم میخوره؟ نمی دونم شاید اونم یه بازیچست ،شایدم..........

می ترسم انقدر ساده از ادما بگذری که روزی برسه و ساده از خودتم بگذری،خودتم نابود کنی!!!!یا شایدم عاشق کسی شی که همه نامردیایی که سر من یا بقیه دراوردیو سرت تلافی کنه

نه اشتباه نکن نفرین نی،ترسه..برات می ترسم،نگرانتم    مواظب خودت باش

از من که گذشتیو جز سوال و گلایه چیزی برام نذاشتی..عیب نداره ، به قول خودت ملالی نیست اما امیدوارم کاریو که با من کردیو کسی با تو نکنه که تحملش به خدا خیلی سخته

+ نوشته شده در  ساعت   توسط   |   
 
یکشنبه 8 دی1387
دل بی قرارم

نمی دونم چرا اینجوری شد یه اتفاق،یه حادثه یا شایدم یه شوخیه ساده بود

 تو باورم نداشتی یا خواستی لج کنی مثلا؟ یا شایدم جدی دنباله بهانه برا جدایی یودیو دیگه دوستم نداشتی ؟

یت شایدم شوخی شوخی میخواستی منو بشکنی؟

اما جدی ترین شوخی برا من بود..من شوخی شوخی عاشقت شدم و تو جدی جدی هیچ علاقه ای به من نداشتی....

چرا من؟چرا تو؟چرا من باید عاشق تو بشم و تو ....؟

مگه من دوست نداشتم؟مگه من عاشقت نبودم؟مگه تو عشقمو حس نکردی؟مگه نگامو ندیدی؟

اصلا چرا دوسم نداشتی؟ چرا منو ندیدی؟ چرا حسابم نکردی؟چرا منو نخواستی؟

اونم منو که با تمام وجودم خواستمت،خواهانت بودم

اصلا کی عاشقت شدم؟کی رفتی تو دلمو خودتو تو دلم جا کردی؟از کی؟؟؟؟؟

نمی دونم...

می دونی کی دلم گفت دیوونه وار می خوادت؟؟؟؟ وقتی که فهمید دوسش نداری..وقتی که فهمید واست مهم نیستش...وقتی که فهمید حتی قده یه ادمه زنده براش ارزش قائل نیشبی....وقتی که دیگه امیدی به داشتنت نداشت

چرا عاشق من نشدی؟مگه چی می خواستی که من نداشتم؟ وقتی تو چشات نگا می کنم چشام داره اینارو می پرسه اما تو ساکتیو جوابی بم نمیدی

یعنی برات تکراری شدم؟

جوابه این دلو کی میده؟بهش بگم رفتی؟ اصلا نیومدی که بخوای بری

اره تقصیره دلم بود اون عاشقت شد توکه  کاری نکردی....

مهم اینه که از دورم که ببینمت ارومم..کسی که نمی دونه من چمه...دارم عادت می کنم...عادت میکنم به ساده گذشتنه ازت به اینکه خودمو بزنم به بیخیالی که چیزی نشده...اما کاش از دله نا ارومم خبر داشتی کاش میدونستی چه غوغاییه توش....خوب گناه داره..کی میتونه همه زندگیشو ببینه وبی تفاوت باشه بهش یاد دادم صبور باشه و به همینم قناعت کنه....

بمیرم براش می بینتت وحسرت میخوره...حسرت می خورهو میگه:دوسم نداره...چرا؟!؟!

بازیه روزگاره..شایدم بد بختیه منه..من عاشق توام تو بیخیالش...

هرگز حسرتی در هیچ کجای دنیا این چنین یک جا جا نمیشود که در همین 3 واژه ی کوتاه جم می شود: او دوستم ندارد

+ نوشته شده در  ساعت   توسط   |   
 
جمعه 8 شهریور1387
داستان آدم

یكی بود یكی نبود. یكی بود هیچكس نبود... یك حوای زیبای تنها بود توی كلبه  بهشتی ... كه نه حوا بود نه زیبا بود نه بهشت... فقط تنها بود و فقط كلبه بود... تنهایی كه فكر نمی كرد، نمی خندید، دوست نداشت، كلمه نمی دانست...

دیروز نبود... شنبه سه شنبه هیچ شنبه ای نبود.  فردا نبود و فقط امروز تهی ...

تنها بود اما بود... آشنا نبود... بیگانه هم... هیچ... هیچ...

شب. صبح. صبح. شب...ساعت های دقیقه نما... دقیقه های كش آمده... ساعت و روز بود اما رونده....

تنها بود اما بود...

***

و یك روز، روز شد انگار... و انگار همان روز بود .... تنها همان روز، بود.... و روز آمد و انگار پنج شنبه بود...

 تنها گریه كرد... و بهشت هم انگار.... وقتی كه باران آمد... و صدای پا... صدای كسی كه ...

سلام حوای زیبا

كسی كه آدم بود.... و تنها، انگار او...

و حوا شد... زیبا شد... خندید... كلمه آمد... شعر آمد... و آدم انگار همه بود. آدم انگار بهشت ، انگار حوا بود... و آدم كلمه شد... نگاه شد... صدا... لبخند...موسیقی... شعر... رقص... و هوا آدم بود... و نگاه آدم بود... و باران بود... باران... باران مهربان...

دیروز نبود... امروز بود... فردا بود... شنبه تا پنج شنبه...

رنگ بود.. صورتی.. آبی ... زرد ... طلایی... طلایی

 

حوا طلایی بود... طلایی رنگ...

 

جمعه بود... جمعه صبح... روز هفتم... روز هبوط...صبح بوی شب می داد...

بوی هبوط... و حوا ....

یكی نبود... یكی نبود... هیچكس نبود... یك حوای زیبای تنها كه دیگر زیبا نبود... اما یادش بود زیبایی را... و یادش بود آدم را... و یادش بود خنده را... شنبه ها را سه شنبه ها را... و یادش بود طلایی رنگ دلتنگ را...  و فقط حوا بود و كلمه...

جمعه بود انگار هر روز ... جمعه هبوط... حوا گریه كرد... بهشت هم انگار... كلمه هم انگار... و باران نیامد... و آدم... آدمی كه هبوط كرد...

 

 

       

+ نوشته شده در  ساعت   توسط   |   
 
 

سر کاری

موس<


/span>
>

JavaScript Codes