تبليغاتX
دختر مشرق زمین

دختر مشرق زمین

عشقبازی كار هر بی دل نیست هر كه دل دارد حریف عشق نیست

 
 
About Me

شيشه اي مي شكند... يك نفر مي پرسد... چرا شيشه شكست؟ مادر مي گويد... شايد اين رفع بلاست. يك نفر زمزمه كرد... باد سرد وحشي مثل يك كودك شيطان آمد. شيشه ي پنجره را زود شكست. كاش امشب كه دلم مثل آن شيشه ي مغرور شكست، عابري خنده كنان مي آمد... تكه اي از آن را برمي داشت... مرهمي بر دل تنگم مي شد... اما امشب ديدم... هيچ كس هيچ نگفت... غصه ام را نشنيد... از خودم مي پرسم... آيا ارزش قلب من از شيشه ي پنجره هم كمتر است؟ دل من سخت شكست... اما، هيچ كس هيچ نگفت و نپرسيد چرا

My Blog

آرشيو
عروسک <
بهترين كدهاي جاوا اسكريپت
> اهنگ

پست الکترونیک

My Archive
My Categories

Daily Links
Friends Link
Template By

سفارش قالب
داریوش قالبساز

 
 
جمعه 8 شهریور1387
داستان آدم

یكی بود یكی نبود. یكی بود هیچكس نبود... یك حوای زیبای تنها بود توی كلبه  بهشتی ... كه نه حوا بود نه زیبا بود نه بهشت... فقط تنها بود و فقط كلبه بود... تنهایی كه فكر نمی كرد، نمی خندید، دوست نداشت، كلمه نمی دانست...

دیروز نبود... شنبه سه شنبه هیچ شنبه ای نبود.  فردا نبود و فقط امروز تهی ...

تنها بود اما بود... آشنا نبود... بیگانه هم... هیچ... هیچ...

شب. صبح. صبح. شب...ساعت های دقیقه نما... دقیقه های كش آمده... ساعت و روز بود اما رونده....

تنها بود اما بود...

***

و یك روز، روز شد انگار... و انگار همان روز بود .... تنها همان روز، بود.... و روز آمد و انگار پنج شنبه بود...

 تنها گریه كرد... و بهشت هم انگار.... وقتی كه باران آمد... و صدای پا... صدای كسی كه ...

سلام حوای زیبا

كسی كه آدم بود.... و تنها، انگار او...

و حوا شد... زیبا شد... خندید... كلمه آمد... شعر آمد... و آدم انگار همه بود. آدم انگار بهشت ، انگار حوا بود... و آدم كلمه شد... نگاه شد... صدا... لبخند...موسیقی... شعر... رقص... و هوا آدم بود... و نگاه آدم بود... و باران بود... باران... باران مهربان...

دیروز نبود... امروز بود... فردا بود... شنبه تا پنج شنبه...

رنگ بود.. صورتی.. آبی ... زرد ... طلایی... طلایی

 

حوا طلایی بود... طلایی رنگ...

 

جمعه بود... جمعه صبح... روز هفتم... روز هبوط...صبح بوی شب می داد...

بوی هبوط... و حوا ....

یكی نبود... یكی نبود... هیچكس نبود... یك حوای زیبای تنها كه دیگر زیبا نبود... اما یادش بود زیبایی را... و یادش بود آدم را... و یادش بود خنده را... شنبه ها را سه شنبه ها را... و یادش بود طلایی رنگ دلتنگ را...  و فقط حوا بود و كلمه...

جمعه بود انگار هر روز ... جمعه هبوط... حوا گریه كرد... بهشت هم انگار... كلمه هم انگار... و باران نیامد... و آدم... آدمی كه هبوط كرد...

 

 

       

+ نوشته شده در  ساعت   توسط   |   
 
 

سر کاری

موس<


/span>
>

JavaScript Codes